تبليغاتX
لبخند فردا
لبخند فردا
فردا یه روز تازه ست
نگارش در تاريخ دوشنبه 16 آذر1388 توسط خودم
سلام!

عيد شما مبارك!

از هوای سرد بیزارم همش ناراحتم که روزا داره رو به زمستون برف و سرما میره یه دلگیری داره

 که از گفتنش هم دلگیر می شم!  
دلم تیر ماه می خواد گوجه سبز آفتاب داغ روزای بلند ....
دلم یه تحول و پيشرفت ميخواد!
دلم گرمی می خواد همه جا گرم باشه خنده باشه شلوغ باشه بی دلهره و ترس
!!

 


هميشه وقتي اسمي از ايراني بودن و تعصب و اين جور چيزا مياد ، همه رو حواله مي كنيم به

 گذشته ها ، گذشتگان و تاريخ ... بله ... ما كشور متمدني هستيم و فلان قدر سابقه داريم و

 نمي دونم از بناهاي تاريخي بگير تا شاعرا و دانشمنداي گذشته . اما نسل هاي آينده چي ؟

 اونها هم بايد به همين ها افتخار كنند ؟!

مي خوام بگم كه چرا هميشه مي گيم داشتيم ؟ نمي گيم چي داريم ؟ خوب البته ... گذشته ي تمدن و فرهنگ ما افتخار هم داره ، اما چرا همش رجوع مي كنيم به گذشته ؟ چرا نمي گيم الان چي داريم ؟ الان چقدر مغز فراري داريم ؟ چند تا دكتر و مهندس و پروفسور داريم كه اكثرا" خارج از كشور هستن . چند تا انسان محبوب و عامه پسند داريم كه براي كل ملت الگو و سمبل هستن ؟ تا كي افتخارات رو بايد به گذشته پاس بديم ؟ افراد محبوب ما چرا بايد چند تا هنرپيشه يا خواننده باشن ؟! ما الان چند تا كوروش كبير داريم ؟ چند تا ابن سينا و خيام داريم ؟

من دوست دارم به داشته هاي حالم افتخار كنم و اگه به ايراني بودنم افتخار مي كنم ، دليلش هم نسل ها و داشته هاي حالم باشن ، نه تاريخ و گذشته ي غير قابل بازگشت !!


روزهایی هست که نه شادی ، نه غمگین ... نه آشفته ، نه آرام ... ، نه پرهیجان ، نه افسرده ....

 نه راضی ، نه ناراضی ... روزهایی که حتی خاطره اي هم نيست... روزهایی که فقط روزهایی است ...

 خالی ... خالی ... خالی...مثل امروز!


روز دانشجو هم مبارك! اشالله آخرين سال دانشجوييمون  نباشه!

 آمين!


چقدر خوبه که خدایی هستی که می شه باهات حرف زد،می شه بهت گفت قربونت بشم،

می شه برات سکوت کردو تو هی از این سکوتم منودل خوش خنک کنی.

چقدر خوبه که خدایی هستی که می شه عاشقت بود،می شه هر روز شروعی باشه واسه

 بیشتر دوست داشتنت و بدونم هنوز به نیم درصد از عشقی که تو به من داری نرسیدم و هی تلاش کنم.

چقدر خوبه که می زاری خدامون باشی،چقدر خوبه که می زاری اسمت رو نفس بکشم،چقدر خوبه

 که می زاری بفهمم که هستی،وجود داری،جریان داری...

چقدر خوبه که به بدی هام لبخند می زنی و موقع قهر کردن تو پیش قدم می شی

چقدر خوبه که می تونم برات حرف بزنم

چقدر خوبه که خدای منی

چقدر خوبه که وقتی نفس می کشم بیشتر حست می کنم و وقتی نفس عمیق می کشم لمست می کنم

چقدر خوبه که من خدا دارم

چقدر خوبه که هر ثانیه می تونم یه ذره کشفت کنم

چقدر خوبه که بی انتهایی

چقدر خوبه که بزرگی

چقدر خوبه که گاهی نگاه سنگین بهم می کنی تا بیشتر از این اشتباه نکنم

چقدر خوبه که هر روز می شه یه لذت با تو بودن رو کشف کرد

چقدر خوبه که وقتی فراموش می کنم تو یادت هست

چقدر خوبه که وقتی عذاب وجدان می گیرم تو می گی بی خیال بشم و بخشیدی

چقدر خوبه که مال منی

چقدر خوبه که دارم برات می نویسم

چقدر خوبه که این همه خوبی و من هی دارم می گم دیگه چیو بگم.

چقدر خوبه که بهانه های خوشبختیم رو می ریزی به پام

چقدر خوبه که من کم میارم از خوبی هات

چقدر خوبه که خدای منی

خدايا براي همه  چيزاي خوبي كه در اختيارم گذاشتي شكرت!!!

 

نگارش در تاريخ یکشنبه 8 آذر1388 توسط خودم

سلام!

عيدتون مبارك !

الان مشغول دانلود يه سري برنامه و پروژه هستم، گفتم تو اين فرصت  يه پستي هم بنويسم

و گزارش اين چند روز رو بدم !

 

همونطور كه ميدونين جمعه عروسي دخترعمه بود،صبح پنج شنبه رفتم خونه ي عمه اينا ،شيريني ها و

شامي هاي سفره ي  عقد رو  با خانوم پسر عمه درست كردم. بعد با عروس يه سري از وسايل

باقيموندشو  بردم خونه ي تازشون! تا ظهر برگشتم خونه...50 تا تست سيستم عامل زدم و 

نهار خورديم و يه ربع لالا ...عروس زنگ زد و گفت كه تاجش يه مشكلي داره!! دوباره شال و كلاه كردم

و باهاش رفتيم و عوضش كرديم و رفتيم آرايشگاه و هماهنگي هاي نهايي رو  كرديم...يه كم با عروس

الكي گشتيم و حرف زديم ! آخرين گشت دوتايي دوران مجرديش بود خب!

ساعت 6 از هم جدا شديم و اومدم خونه،يه كم درسيدم البته اصلا حواسم به درس و مشق نبود!!!

بابا اومد و شام خورديم ومامان پيشنهاد داد كه بريم خونه ي عمه ! ما هم از خدا خواسته !

با اينكه همه به خاطر عروسي خوشحال بودن ولي معلوم بود از رفتن دخترعمه حالشون گرفته ست!

عروس يه دختره و هفت تا برادر!! خلاصه بابا  با شوخي و خنده  جو اونجا رو عوض كرد و  شب آخري

 كه خونه ي باباش بود كلي خوش گذشت!

شبش هم  زودتر اومديم خونه و  لباسامو براي nامين بار پوشيدم و كنترل نهايي روي همه چي

انجام دادم كه مشكلي پيش نياد!

روز جمعه  ساعت 8 صبح پسر عمه و خانومش اومدن دنبالم و رفتيم تالار تا سفرشونو بچينيم،چون

مجلس عقدشون تو سالن عقد تالار بود از قبل نميشد آماده كرد و همون روز بايد ميرفتيم!!!  خلاصه

سفره تا ظهر آماده شد و بعد اون رفتيم آرايشگاه براي عروس نهار ببريم و البته يه كم هم براي

فضولي!!!بعد منو رسوندن خونه تا به كاراي خودم برسم!!! ساعت 4 رفتيم خونه ي عمه اينا ،

چون قرار بود عروس دوماد  بعد آتليه بيان  با خونه ي پدريش خداحافظي كنن!

اومدن و از اونجا نگم بهتره كه اشك همه در اومده بود!!!از همه بدتر برادراش  بودن ،هر كدوم يه

 گوشه بودن كه چشاي خيسشون ديده نشه! (چقد دلم اون موقع برادر خواست!!!)خلاصه عمه

 اينااز زير قرآن ردشون كردن و راهي شدن!

عروسيشون خيلي عالي و  مديريت  همه چي خوب بود! خيلي خوش گذشت! به خصوص  ديدن

كل فاميل يه جا يه عالم انرژي به من داد ،من عاشق فاميلام به خصوص عموهام هستم!!!

آخر شب هم رفتيم دور شهر!!! ما اينجا يه زيارتگاهي  داريم به اسم "داناي علي" كه مقبرشون

وسط خيابونه و معمولا اعتقاد داريم كه طواف اين مقبره براي عروس دومادها خوش يمن و پربركته!

بعدشم ديگه نخود نخود...

شنبه صبح هم مامان اينا رفتن  خونه عمه تا باهاشون كمك كنن ! عصر شنبه هم كه خونه عروس

يه جشن خانومانه خودموني بود براي بازكردن كادوها!!! الانم عروس دوماد رفتن شيراز!!!

اشالله خوشبخت باشن!!

 

اين از اين!

 

از طرفي ديگه براي خانوم اون پسر عموم كه عقد كرده ان ،قرار بود روز عيد قربان،عيدي ببرن!

زن عموم اينا گفتن كه چون  شب يلدا محرمه ،ما ميخوايم  به جاي دوتا  جشن يه طلاي

سنگين بگيريم براي عروسمون!  كه نميدونم  چطور(پسر عمو!) اين حرف به گوش خونواده ي عروس

ميرسه كه مادر عروس خانوم روز بعدش زنگ ميزنه و ميگه كه حتما بايد دوبار هديه بيارين!(فكر كن

 با چه رويي!!!) اصولا تو خونواده ي ما اين نوع احترامات خيلي مهمه و  بر اساس اين رفتارهاي اوليه

نوع برخورد و رفتار با اون خونواده در آينده مشخص ميشه!!!

نتيجه اين شد كه جز خونواده ي عموم هيچ كدوم از فاميلها تو اين مراسم شركت نكردن !

از زمان آشنايي اين دوتا تا الان اين چندمين باره كه اين رفتارهاي نامناسب ازشون ديده ميشه و

به قول خودشون اينا رو ميزارن به حساب فرهنگ بالا و هاي كلاسي خودشون،در صورتي كه

جز اينكه ارزش دخترشون رو ميارن پايين ،چيز ديگه اي نيست!

 

سر اين نوع برخوردها خيلي حرص ميخورم و اينكه نميتونم دليل اين نوع رفتارها رو درك كنم عذابم ميده!

ديدم بين اين دو تا خونواده اي كه جديدا با ما وصلت كردن  چه قدر فرقه! خونواده ي شوهر

دخترعمه يه خونواده ي فوق العاده  اصيل از نظر فرهنگي و خيلي خونگرم و خاكي... اما فاميل

اين عروس يه خونواده ي تازه به دوران رسيده و بي فرهنگ  كه فكر ميكنن با سر سنگين بودن

 و بي احترامي به ديگران ميتونن خودشونو با ارزش كنن!!!

نتيجه ي اخلاقي  اينكه مال و ثروت فرهنگ نمياره  و به قول قديميا طرف بايد سفره ي پدر مادرشو

ديده باشه و مناعت طبع داشته باشه و چشم و دلش سير باشه!!!

 


 

نميدونم ديگه كي ميتونم آپ كنم،ولي مطمئنم  وقفه ميوفته ،چون اين چند روزه كلا بين منو درسهام

فاصله افتاد! اين روزا  ميرفتم اينجا و اونجا بعدش همش  عذاب وجدان داشتم و دلم پيش كارام بود!

دخترعمه ام ميگفت برات جبران ميكنم  حتما ،بهش گفتم  اون موقع ديگه همتون يا با نوه هاتون

سرگرمين يا اينقد پيرين كه نميتونين از جاتون پاشين!!!:-)))))))

 


دو روزه  سي دي درايوهام  درشون باز نميشه! نميدونم چيكار كنم ،كسي راه حل نداره ؟يا مجبورم

بازش كنم؟

 


 

ببخشيد نميرسم پيشتون بيام،دعا كنين ارشد قبول شم ،به جاش  روزانه 20 تا كامنت به مدت يك

سال  براي دعاكنند گان  عزيز ميزارم!!!!

درپناه خدا شاد و سلامت باشين!


عكسها در ادامه ي مطلب!


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه 4 آذر1388 توسط خودم

سلام!

روزهاي زيبا و سرد پاييزيتون به خير!

من اومدم بعد مدتها!!!

 اين روزها هر جا كه ميرم و هر كي منو ميبينه ازم گله ميكنه ،اين مسئله دامنه اش به

دوستاي مجازي هم ميرسه...همه منو به بي معرفتي متهم ميكنن !!! ولي چه كنم

كه چاره اي ندارم...فقط  80 روز مونده به كنكور ارشد!!!

روزام خيلي شلوغن،اما با همه ي اينا حسابي شارژم و پر انگيزه...از اينكه كل روزام به كارو درس و

پروژه و زندگي ميگذره شادم...از اينكه شبا از خستگي بيهوش ميشم خوشحالم...

چون ميدونم همه ي اينا پلي هستن براي رسيدن به اون چيزي كه ميخوام،حتي اگه خداي نكرده به

به نتيجه ي دلخوام نرسم ،خودمو براي كم كاري سرزنش نميكنم!

خدا رو شكر ميكنم كه همه ي شرايط رو برام مهيا كرده تا براي خواسته هام تلاش كنم!

 


هر وقت هر كي بهم ميگفت ياد دوران دانشگاه به خير و...نميتونستم دركش كنم ولي الان كه هر چي

به آخرش  نزديك ميشم ،دلم ميخواد اين مدت كوتاه كش بياد و ادامه پيدا كنه!!! يه حس دلتنگي از حالا

اومده سراغم ،انگار ميدوني كه يه عزيزي رو به زودي بايد براي هميشه ترك كني!الهي !!!

البته ارتباط قلبي ما خيلي قويتر از اين حرفاست كه به اين زودي بخوايم از هم جدا شيم ،به همين

خاطر ازم خواسته كه يه ترم ديگه پيشش بمونه،البته دور از جونم نه به عنوان دانشجو!!!

 


جمعه عروسي دختر عمه است...اينم سر وسامون بديم خيالمون راحت بشه!!!      

خب هر چقدر هم شرايطمو درك كنه ولي بازم انتظار داره كه تو كاراش كمكش  كنم و همراهش باشم!

منم ديگه اين دو سه روز آخرو گذاشتم در اختيارش و قول دادم سفره  عقد.شو براش بچينم!  تا كه مقبول

بيفتد!

 


 دوستي ها برام بسيار پر ارزشن  ... براشون انرژي مي گذارم ، وقت ، هر آن چه در توان دارم ... كم پيش مياد      رابطه اي رو از بين ببرم... چه خانواده ، چه دوست ... ظرفِ انرژيم در يك رابطه ي دوستانه بسيار عظيم و بي سروته است ... اما هر چي باشه پايان ناپذير نيست ... بر همين اصله كه انرژي ميذارم ... تموم هم كه مي شه حتي ، تا مدت ها لبخند مي زنم... اما ... ديگه تلاش نمي كنم ، دوست نداشته هامو تحمل نمي كنم ، انتقاد نمي كنم ، پيشنهاد نمي دم ، همراه نمي شم ... آروم از متن به حاشیه می رم و اون هرگز نميفهمه كه اين دوستی در قلب من براي هميشه ، پايان پيدا كرده...

در مورد مريم هم واقعا ناراحت بودم كه بخواد اينطوري بشه،اما خودش متوجه ي كارش شد و اومد عذرخواهي!!!

كاراشو حرفاش دلمو شكونده بود،اما منتظر عذرخواهي نبودم و نيازي بهش نداشتم،چيزي كه برام مهم بود،اين بود بفهمه كه منظورم چي بوده و متوجه ي اشتباهش بشه ،تا براي خودش مشكلي ايجاد نكنه!

خدا رو شكر اين طور هم شد!

 


خدایا

تو خودت بلدی

زمانی که من بلد نباشم!

پس همه چيز را به تو محول میکنم

دیگر

خود دانی :)

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388 توسط خودم


غنچه با دل گرفته گفت :" زندگی لب زخنده بستن است ...

 گوشه ای درون خود نشستن است !"

 گل به خنده گفت :" زندگی شکفتن است ... با زبان سبز راز گفتن است !"

 گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد !

 تو چه فکر می کنی .... کدام یک درست گفته اند ... ؟!

 من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است !

 هر باشد او گل است ،

 گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است ...



پ ن :  خب ممكن است زماني آدمي حرفي براي نوشتن نداشته باشه...آدم است ديگر!!!

نگارش در تاريخ شنبه 23 آبان1388 توسط خودم

 

درست در همون لحظه هایی که فکر می کنی همه چیز درست شده، اون

 نقص خودش رو نشون می ده...حالا که مشکل به این بزرگی هست، هرچقدر

هم همه چیز های دیگر خوب باشن، هر چقدر آدم ها - تصادفا- همه شان خوب

 شده باشن، و به خیال خودت، گل در بر ، شاد باشی و بی غم، آن غم اصلی

خودش رو نشونت می ده و دست بر نمی داره از سر همیشه پر دردت...

و حالا برای همین یک بار هم هست که اتفاقا ناراضی نیستی از این شادی غمگین

و نمی خوای خلاص شی از دستش. انگار یک جوری بهت موجودیت می ده، به یه

 جایی وصلت می کنه و همیشه به یادت میاره رفتنی بودن همه ی آدم ها رو،

 و اخطار می ده که خودت را وصل بهشون نکنی و به این وصله ی ضعیف دلخوش

نباشی.

 

این درگیری من با آدم هایت تمامی نداره خدای من. بدی نمی کنن، اگر هم بدی کنن

 برخاسته از طبیعت آدمی شونه - البته تا حدی معقول!- من بااونا در گیرم. نه در ظاهر،

که همیشه پرهیز کردم از درگیری های ظاهری هرچند به قیمت خراب شدن اعصاب مبارک

 خودم، درگیری هام ذهنی ان، و همیشه هستن، حتی در وقتی که رابطه ها در حد عالين ،

 و هیچ مشکلی هم نیست و نمی خوام این ذهن پر از آدم رو، و نمی خوام که ذهن دیگران

 هم از یاد  نامبارک خودم پر باشه، چون به هر حال جای یاد تو را تنگ می کنن این یاد های

 بی محل، این یاد های...


پ ن:

حرمت ها را دوست می دارم و تمامِ حریم ها را محترم.

راست می گویی!

دنیای من احاطه است ،  به  تمامِ حرمت های سبز و عزیز.

می دانی که ، پاس می دارم. می دانی که هرگز رها نبوده ام . در بند هم نبوده ام.

چیزی میانِ این دو . سبز و عزیز.

دلگیری هایم را به آب می سپارم ...

کوچکتر از آنم که بگویمت .

دلگیری هایم را به آب می سپارم.

به حرمت 6 سال

دوستي!!!!!


درباره وبلاگ

اینجا خودم هستم
با تمام آرزوهای یک دختر ...
اینجا من هستم
و خط به خط زندگیم با همه
سادگیها و فرازها و نشیبهایش
شاید برای مدتی کوتاه و شاید
هم طولانی بنویسم
میخواهم خودم را مرور کنم،
آنچه که الان هستم . . . .
حتی اگر بد!!!

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ
Daisypath Anniversary tickers