رعايتِ بعضي اصول در معاشرت هامون چندان هم بد نيست ، به اون
سختي هم كه تصور مي كنيم ، نيست ... ضررِ اينكه مثلاحرفی رو كمي
فقط كمي در دل مرور كنيم و بعد جاري كنيم ، فقط از دست دادنِ چند
ثانيه است ... گمون مي كنم ضررش خيلي كمتر از اونه كه به بي آدابي
پيش همه محكوم شيم .اين كه همه ي ما گهگاه به اشتباه يا سهوا اصولي
رو زير پا ميذاريم شايد چندان مهم نباشه ، كه چاره مي شه با دلجويي و
عذر خواهي از رنجشي نا خواسته و پذيرفتنيه ...
اما اون چيزي كه مكرر ميشه، جزيي از شخصيتيه كه به قضاوت وادارمون مي كنه
و تجديد نظر...
بسيار تلاش مي كنم ، درك كنم و بفهمم ...هر چند بسيار دشواره و ناممكن به نظرمياد...
اما ، سعي مي كنم چيزي رو كه غريبه است با اصولي كه ياد گرفتيم اما ، واقعيت روشنِ
اجتماع منه ، بپذيرم.
سخته ... بسيار ، سخت ...
نسل ما!
اين روزها تمرين مي كنم ، به دشواري ... هر روز مي گم ، قضاوت نمي كنم ، شايد هنوز خيلي
زوده!
رودِ جاری هر لحظه مسیرش تغییر می کنه... شتابش هم ، هدفش هم ، سنگریزه های بسترش
هم ، محیطش هم ، میزان آبش هم ... باران و آفتاب پر و خالیش می کنه... همه چیزش هر لحظه
تغییر می کنه ، جز ذاتش و نامش ... رود همان رود است.
سلام!
ديروز تصميم ميگيرم يه كم به خودم استراحت بدم و از دنياي كار و درس به دنياي آدمهاي
عادي ملحق بشم،صبح بابا منو ميبره خونه ي عمه و از اونجا با دختر عمه ميريم خونه ي
تازشون براي امر مبارك جهيزيه چيني!!! آخه دختر عمه ام تا سه هفته ديگه به جمع مزدوجين
خواهد پيوست! خلاصه تا آخر شب مشغول بوديم و تقريبا كارا تموم شد و فقط يه سري جزييات
مونده...خيلي جالب و لذت بخش بود...همه چي تازه و خوشگل و سرشار از حس زندگي...
سر ازدواج اين دختر عمه ام يه حسي دارم متفاوت از بقيه...هم خوشحالم و هم يه كم ته دلم
غصه دار!!!
با اينكه فاصله ي سني زيادي با هم داريم ولي خيلي صميمي هستيم،خوشحالم بعد اين همه
مشكلاتي كه گذروند به اون چيزي كه ميخواست رسيده و از طرف ديگه بابت فاصله اي كه
خود به خود بينمون ميوفته غمگينم...از ته دل براشون آرزوي خوشبختي ميكنم!!!
تو خونواده ي قعطي دختر ما ،ديگه الان مونديم منو دخترعمو! جديدا انگاري عزيزتر شده برام!
ميام خونه و سرگرم مرتب كردن وسايلم هستم و ليست كارايي كه قراره امروز انجام بدمو مينويسم
اس ام اس آقاي مهربون مياد،بعد احوالپرسي ، براش ميگم كه امروز چيكار كرديم و ...
يه حسي از ميون حرفاش بهم ميگه كه سرحال نيست...
ميگم خوبي؟!
ميگه آره.
ميگم مطمئن؟
ميگه نيدونم
ميگم حس ميكنم يه چيزيت هست!
ميگه دلم گرفته!
حدسم بي مورد نبود،اين دل گرفتگي بي دليل نيست،اونم براي كسي كه كم پيش مياد مشكلاتشو
به زبون بياره ...ميدونم به خاطر شرايط جديدشه...ميخواد بخونه براي دكترا ،از طرفي نميخواد كارشو
از دست بده و يه سري مسائل ديگه كه مرددش كردن كه اين وقت و انرژيي كه قراره بزاره نتيجه ي
مطلوب ميده يا نه!
باهاش حرف ميزنم،تنها كاري كه ازم بر مياد تو اين شرايط....ميدونم تو اين موقعيت حرفام كاري نميتونن
انجام بدن،اما سعيمو ميكنم....
موقع شب به خير گفتن دوباره همون آقاي مهربون هميشگيه!
نميدونم واقعا دلگرفتگيش از بين رفته يا فقط به خاطر دل من ميخنده! فقط اميدوارم كه از نوع دوم نباشه!
صبح دوباره موقع رفتن چكش ميكنم كه سرحال باشه،حالش خوبه و خدا رو شكر ميكنم و به دست خودش
ميسپارمش!
دلم نميخواد ببينم اينقدر داري اذيت ميشي،خدا خودش همه چي رو مرتب ميكنه جوري كه حتي نميفهميم
از كجا...ميدونم به اين موضوع ايمان داري، اينا همش يه امتحانه ،پس محكم باش و قوي مثل هميشه كه
ناراحتيت ته دلمو ميلرزونه!!!
سلام!
بعد از مدتها يه كم سرم خلوت ميشه و وسوسه می شم تا بيام يه كم از خودمون بگم...این حس امتدادش
فقط تا باز شدن صفحه مدیریت و خوندن وبلاگ چند تا از بچه هاست...
فعل عجيبيه اين فعل "بودن"...
بودم ...
بودي...
بود...
و ديگه نيست....
به همين سادگي و به همين تلخي...
با خوندن اينجا شوكه شدم، با اينكه زياد نميشناختمشون ولي دلم پر از غصه ست و اشكام سرازير...
مرگ شيريني داشتن و حسرتي تلخ براي بقيه...
خدايا روحشونو غرق رحمت خودت كن...
آمين!
امروز یک ساله که این پنجره باز شده،امروز وبلاگم یه ساله شد. یه ساله که نوشتم. گاهی غمگین،
گاهی شاد، گاهی قشنگ، گاهی مزخرف، اما نوشتم...
از وقتی وبلاگ می نویسم احساس می کنم بیشتر با خودم و اندیشه هام کلنجار میرم. نوشتن منو بیشتر
با لایه های درونی و گوشه های ناپیدای احساس و اندیشه هام آشنا می کنه. بعضی وقتا نوشتن اینقدر
روم تاثیر گذاشته که گاهی گریه کردم، گاهی هم مشعوف و مسرور و سرشار از سرخوشی و...
پژواک نظرات، احساسات و تفکراتم در دوستانی هم اندیش ،دلسوز و هم احساس و راهنما که جز
"کلمه" سراغی ازشون ندارم چنان به وجودم وسعت بخشیده که احساس می کنم سالهاست که
میشناسمشون.
گاهی نظراتشون به قدری به جغرافیای فکری و احساسیم نزدیکن که تردید می کنم خودم اونا را نوشتم
یا یادگار اوناست!
پس تا زمانی که بتونم در کنار این پنجره خواهم موند و از این باغ اندیشه و احساس بهره خواهم برد
از همتون ممنونم که اینجائین و خواهمتان خواست که همچنان بمونین و سبزی ببخشین به اینجا!
امیدوارم تا زمانی که می نویسم، خوب بنویسم. اشاا... .
مدتیه کسی که قرار بود از اینجا باخبر نباشه هم به خواننده هام اضافه شده،خوش اومدی!
همه اینا اسمش زندگی ست....
دلتنگی ها ،
دلخوشی ها ،
ثانیه ها ،
دقیقه ها....
حتی اگر تعدادشان ،
به دو برابر آن رقمی باشد که فکر میکنیم!
از چیزی امیدی می سازیم برای فردا
و کـِـش می آید
همه ی وجودمان در جاذبه ی فوق العاده اش !
سفری ، تغییری ُ چیزی از این دست ....
چیزی که متعهدمان کند ادامه بدهیم !
سلام!
داشتم یه کم اطلاعات و پوشه های کامپیوترم رو سبک میکردم و میریختم
تو دی وی دی ،که بین اونا به یه پوشه ای رسیدم که مربوط میشد به عکس های
حدود 4-5 سال پیش که رفته بودیم اردبیل...
چقدر تغییر کرده بودیم هممون ...آجیم که خیلی بزرگتر شده و چهره اش از حالت
کودکانه خارج شده،مامان هم جاافتاده تر شده ،موهای بابام اون موقع ها چند تار
موی سفید داشت و الان...
خودمم با اینکه چهره ام از اون دسته قیافه هاییه که خیلی تغییر نکرده،یعنی اگه
یکی منو دوران کودکیم دیده باشه،با یه نگاه میتونه بفهمه که من همونم!! با
همه ی اینا الان دیگه معلومه سن و سالی ازم گذشته و 22 سال(!) دارم...
به این فکر میکنم که همینطور که ظاهرم عوض شده،باطنم چقدر عوض شده؟!
مطمئنم خیلی زیاد تغییر کردم،هم در جهت مثبت و هم در جهت منفی!
عقایدم ،رفتارم و خیلی چیزا تغییر کرده،ولی این میون دوتا خصلت خیلی اذیتم
میکنن و یه مدتی شده برام یه معظل!!!
خیلی هم سعی میکنم روشون کار کنم و تغییرشون بدم ولی نتیجه ی دلخواهی
نگرفتم!
اولی اینکه منفی باف شدم ....من یه آدمی بودم سرشار از افکار مثبت ،خیلی
کم پیش میومد سر یه موضوعی به حالتهای بدش فکر کنم ،یادمه اون موقع
که تازه با آقای مهربون آشنا شده بودم،چون یه کم محافظه کاره بهش غر میزدم
که چرا همیشه مشکلات رو بزرگ میکنه و افکار منفی داره ،اما حالا...
نمیدونم شاید بزرگتر و عاقل تر شدم و از دنیای خوش خیالی اومدم بیرون و
واقعیت همینی هست که الان فکر میکنم!!!
دومین مشکلم حساس شدن و دل نازک شدن بیش از اندازه مه!!!
این بیشتر از قبلیه آزارم میده،اصلا دست خودم نیست فقط کافیه یکی ،رفتاری
کنه که نباید...چنان به هم میریزم که خدا میدونه...دلم پر از غصه میشه فورا
و احساس میکنم یه چیزی راه گلومو داره میبنده و فقط گریه آرومم میکنه...
همیشه از بودن کنار کسایی که مجبوری برای تعامل باهاشون همش مراقب
باشی که مبادا حرفی بزنی یا کاری کنی که طرف ناراحت شه بدم میومد...
به همین خاطر هم خودم ظرفیتم رو اینقدر بالا برده بودم که هر چیزی بهم
بر نخوره و اطرافیانم بتونن روم حساب کنن،اماالان اون ظرفیته به طور
وحشتناکی اومده پایین...البته سعی میکنم تو ظاهرم نشون ندم ناراحتیمو و
متاسفانه با این روش طرف مقابلم متوجه نمیشه و فکر میکنه که من همون آدم
قبلی و بیخیالم ....
نا خودآگاه رفتار و حرفای اطرافیانم رو زیر ذره بین قرار میدم و یه چیزی از توشون
در میارم و به خودم ربط میدم...طوری که این هفته سه شب با گریه خوابم برد،اونم
سر یه موضوعات مسخره که حتی فکر کردن بهش الان برام خجالت آوره!!!
ببینین واقعا چقدر غیر قابل تحمل شدم!!!!
از خودم خسته شدم....



