تبليغاتX
لبخند فردا

لبخند فردا

فردا یه روز تازه ست

خداحافظ!!!

+ نوشته شده در  شنبه 14 فروردین1389ساعت 11:3  توسط خودم  | 

صد و سی و شش: بهار،لبخند خداست!!!

سلام!

میاد چه بخوا م یا نخوام. حتی امسال که کمتر هر زمانی انتظارش رو می کشیدم، زودتر رسید. میاد دیگه. مثل همه روزهای دیگه عمر. بهاری یا زمستانی، ابری یا آفتابی...فرقی نمی کنه. بهار 89 هم دم دره. تا به خودم بجنبم، اومده، رسیده...

از 88 حرفی نزنم بهتره. هرچه بوده رفته و یادش مونده... حالا من خداخدا می کنم تا این عید بیاد، ؛ تا همه چیز رو بشوره و با خودش ببره. سخت محتاج نو شدنم. محتاج پوست انداختن، تازه شدن، و تازه موندن...

پیشاپیش عیدتون مبارک !

ایشالله که یک عالمه خوبی، یک عالمه یادخدا، یک عالمه دوست داشتن ،یک عالمه زیبایی و یک عالمه اتفاق خوب در انتظار همه ی ماست در سال جدید!!! در «حوّل حالنا الی احسن الحال» گفتن هاتون، فراموشم  نکنید!

آیینه ی روزگار، لبخند خداست
آرامش سبزه زار، لبخند خداست
از عطر نگاه باغها دانستم
نام دگر بهار، لبخند خداست 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 اسفند1388ساعت 18:5  توسط خودم  | 

صدو سی و پنج: میخواهم بگذرم!!!

سلام!

 گاهی آدم نتیجه ی یه کارو می دونه ،اما بازم انجامش می ده تلاش می کنه و ابلهانه امیدواره!

مثل اینکه یه مسابقه رو دیده باشی اما بازم نگاه می کنی و امیدواری شاید این بار نتیجه بر عکس بشه!

این درست ماجرای زندگی منه!

برام جالبه ، با علم کامل  به اینکه راهی که دارم میرم اشتباهه ،اما بازم ادامه دادم ، چون هنوز اراده ی

پذیرش اشتباه رو نداشتم،شایدم داشتم  ولی توان  عملی کردنشو نداشتمو یا شاید به آینده ی بهتر

امیدوار بودم!

بعد حدود دو سه هفته کلنجار رفتن با خودمو و احساساتم  اینبار ارادم داره عملی میشه! یعنی باید بشه!

ماجرا بازم  همون ماجرای منو آقای مهربونه،که شاید بهتر بود  همون پارسال که تموم شده بود دوباره

شروع نمیشد!

ایندفعه اعتراف میکنم که کم آوردم ، در کنار همه ی فشار و استرسی که این چند ماه  داشتم این موضوع

هم خیلی ازم انرژی میگرفت و روح و ذهنم داغون و خسته بود!

همه ی اینا باعث شد وقتی اخبار جدید به گوشم برسه ،جور دیگه ای برخورد کنم!

اخبار جدید  چیزی جز این نبود که خواهر آقای مهربون ،یکی از دوستاشو بهش معرفی کرده و اصرار

هم داره که اینا با هم بیشتر آشنا بشن!

این وسط هم آقای مهربون  مونده چیکار کنه، مخالفتهاش هم مثل اینکه جواب نمیده ،چون دلیل

قانع کننده ای نداره و از طرفی هنوز نمیتونه قضیه ی ما رو عنوان کنه. روحیه اش خیلی به هم

ریخته بود...

فکر میکنم  قطع رابطمون  بتونه تا حدودی شرایطشو آسون تر کنه و راحت تر و منطقی تر تصمیم بگیره!

درسته که خیلی سخته واسمون ،ولی مسلما ناراحتی کشیدن یکیمون بهتر از عذاب جفتمونه!

نبود من شرایط زندگیشو  آسونتر میکنه،دیگه نیازی نیست برای هر کاری  اول شرایط منو در نظر بگیره ...

قطعا انتخاب کسی که با شرایط آدم هماهنگ باشه ،بهتر از اینه که شرایط  رو با کسی هماهنگ کنیم!

دلم نمیخواد حتی یه لحظه هم به خاطر حضور من ناراحتی بکشه!اینم بگم که هنوز هیچ خبری نیست

و در حد یه حرف  خواهرشه،ولی پیشگیری بهتر از درمانه!

شرایط اون دختر خانوم هم باید در نظر بگیرم  دیگه،هیچ کس  دوست نداره که خواستگارش ،فکرش

پیش یه نفر دیگه باشه...

اینم از سرنوشته منه دیگه!

 فقط  از خدا میخوام که کسی که لیاقتشو داشته باشه رو نصیبش کنه!



 آلمای عزیز تبریک میگم!


با یه دنیا آرزوی خوشبختی!!!



+ نوشته شده در  جمعه 21 اسفند1388ساعت 19:56  توسط خودم  | 

صد و سی و چهار: گزارشانه!!!

سلام دوستان !

روزتون به خیر؟

خوبین ؟خوشین؟

بعد 16 روز دوباره دست  به کیبورد شدم!

تو این چند روزه خیلی سرم شلوغ بود و البته یه کم چاشنی تنبلی رو هم بهش اضافه کنین

این شد که  نمینوشتم!

از کجا باید بگم ؟! از کنکور!!! بد و خوب گذشت ،هرچند امسال به نسبت سخت تر از سالهای قبل بود

اما تجربه ثابت کرده که  کنکورهای سخت همیشه نتیجه ی بهتری داشته و غربال گری بهتری انجام میده!

حالا تا ببینیم خدا چی میخواد  که  اگه نخواد برگ از درخت نمیوفته چه برسه قبولی تو دانشگاه!

 

یکی دو روز بعد کنکور واقعا گیج میزدم، اولین بار بود  تو زندگیم  که هیچ درسی وجود نداشت که منتظر

من باشه! یه خلایی تو ذهنم حس میکردم که بر عکس تصورم اصلا جالب نبود!

 

بعدش برای تنوع و تغییر  روحیه(!) به امر خطیر خونه تکونی پرداختیم! خونه ی مامانی و خونه ی خودمون

،که یه چند روزی وقتمو پرکرد! همیشه برام یه معضل بود این خونه تکونی! اون موقع که بچه بودم  برای

رسیدن  عید دوتاسد بزرگ بود ،یکی  امتحانای ثلث دوم و از اون  بدتر این خونه تکونی!!! حالا نه به خاطر کارشا،چون مامان زیاد نمیزاره  کار کنم،ولی خودم دلم نمیاد! بیشتر به خاطر به هم ریختگی نظم و برنامه ی

خونه تو اون چند روز!

خلاصه اینکه امسال هم به خیر گذشت!خدا رو شکر!

دو سه روز هم خونه ی مامانی اینا موندم،خیلی وقت بود که میگفتن برم پیششون ،ولی خب فرصت نبود!

 


پنج شنبه ی این هفته هم  عروسی مریمه!!! هفته ی گذشته هر روز بهم میگفت که باهاش برم خرید

وسایلی که لازم بود!  این موقع هاست که آدم  عدم وجود  یه عالم خواهر برادر رو حس میکنه! همه چی

تنهایی بر عهده خودته ،استرسش از همه چی بدتره!  یادمه عروسی دختر عمم ،اصلا نفهمید کارا چجوری

انجام شد،همه رو برادراش هماهنگ میکردن ،خیلی نعمت  بزرگیه داشتن خونواده ی بزرگ!

 


تو این چند روز یه جا هم دعوت به کار شدم،به عنوان مدیر فروش تو یه شرکت  تولید و نصب  و فروش

آسانسور! همه ی شرایطش خوب بود جز ساعت کاریش که از 8 صبح بود تا 8 شب!

آقای پدرهم رضایت نداد که من  این همه مدت سر کار باشم،گفت تا زمانی که من هستم و دختر این

 خونه ای  نمیزارم به خودت سخت بگیری! بعد از اینش به خودت مربوطه که بر اساس شرایط  و

نیاز زندگیت عمل کنی!

البته منم راضی به این کار نبودم چون  عملا از همه چی میوفتادم و نمیرسیدم به هیچ کار دیگه ای !

 


این چند روز  چند تا  کتاب هم خوندم!

استخوان های دوست داشتنی!

من ِ او!

چراغ ها را من خاموش میکنم!

پرواز را به خاطر بسپار!

پیشنهاد کتاب خوب همچنان پذیرفته میشه! مرسی!

 

دوباره شروع کردم زبان خوندن رو !خیلی خیلی لذت بخشه!

 


حال و هوای عید دوباره داره میاد! همیشه روزای آخر اسفند رو دوست داشتم حتی بیشتر از تعطیلات

عید! یه حسیه مثل پنجشنبه ها که دوست داشتنی تر از جمعه هاست!

هنوزم مثل بچگیام ذوق سبز کردن سبزه ی سفره ی هفت سین رو دارم!مامان همش میگه زوده!

اما دیگه باید خودم اقدام کنم! امروز قرار ه برم چند تا بوته گل بهاری بگیرم برای تراسمون! خیلی

خوشحالم!

 

تو این مدت کشفیدم که اصلا نمیتونم  یه لحظه بیکار بمونم،همش باید سرمو با یه چیزی گرم کنم!

اینم یه جور مرض دیگه!

 

شاد باشین!

در پناه خدای بزرگ!

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 اسفند1388ساعت 11:26  توسط خودم  | 

صدوسی و سه:کنکوررررررررررر!!!

دی دی دی دییییییین!

و کنکور تمام می شود!

و آدم یادش نمی آید قبل از اینکه تصمیم بگیرد کنکور بدهد هدفش از زندگی چی می بوده است!

و شما الان مثل یک فروند آدم سرگردان در صحرای برهوت شده می باشید که تا چشم کار می کند

هیچ سیاهی نمی بینید حالا آب پیش کش!

و آدم نمی داند که چرا این همه خودش را دچار خفه گی کرد .

ما حالمان بد است.

یک فروند آدم  که دیشب هم از استرس و اعصاب خوردی خوابش نبرده، معلوم نیست چه اثری از

خودش به جای گذارده!

 آدم از سر درد مرده می باشد.

این آدم وقتی به چند ماه اخیر زندگیش مینگرد؛ با خودش میگوید که چه پوست کلفتی دارد و چرا نمی میرد!

حالا این آدم جدا منتظر چیزی شبیه معجزه خواهد بود
+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 بهمن1388ساعت 13:42  توسط خودم  |