تبليغاتX
لبخند فردا
لبخند فردا
فردا یه روز تازه ست
نگارش در تاريخ یکشنبه 18 بهمن1388 توسط خودم

برای اینکه دیدت بهتر باشه

 فاصله ات با ماشین جلویی

 باید در حدی باشه که بتونی پلاکش رو ببینی...

 مثل همین آدمها

 هر چی نزدیک تر باشی

 ضربه احتمالی شدیدتره!


تمرین می کنم؛

از دور نگاه کردن رو،با اینکه چشمام ضعیفه!!!

نگارش در تاريخ سه شنبه 13 بهمن1388 توسط خودم

سلام!

خوبین؟

یعنی آدم پول تلفن رو بده، پول کارت اینترنت رو بده، بعد با سرعت لاک پشتی به اینترنت وصل بشه!

 بعد چشم بدوزه به صفحه مانیتور تا ببینه بلاخره این جی میل می خواد رخ بنمایانه یا نه! حالا جی میل

 رو بی خیال، هر سایتی من باهاش کار دارم همین وضعه،حتی این بلاگفای خودمون! سه روزه همین

 وضعه ها،یه عالم کارام مونده...یعنی عمر آدم حروم می شه پای این نت...

چند روزه که به سلامتی سیم کارتم هم مشکل  پیدا کرده،نه میتونم زنگ بزنم نه اس ام اس(نشون

به این نشون که از یکشنبه خبر آقای مهربون رو ندارم!!!)زنگ زدم مرکز خدماتش گفتن یه مشکلی تو یه

سری خطوط پیش اومده ،امروز تا آخر وقت درست میشه!!!

 این بهمن ماه چه زود داره میگذره،دیگه چیزی نمونده تا کنکور!! هرچند دلم میخواد زودتر برسه و تموم شه!

 


یادتونه تو پست قبلیم گفتم که با اون استادمون تو دانشگاه قرار داشتم؟!! قضیه اصلا اون چیزی که

من فکر میکردم نبود!!!

بعد نوشتن پست قبل داشتم آماده میشدم که برم دانشگاه، خانم پ(همین استادمون)زنگ زد که دیگه

این همه راه  نیا تا دانشگاه،یه جا دیگه همدیگرو ببینیم کارت دارم!!! یه ساعت بعدش تو یه مجتمع فرهنگی

نمایشگاه کتاب بود اونجا همو دیدیم!!!

تو دانشگاهمون یه استاد شبکه داریم ،که این آقا و خانوم پ ،5 سال پیش  از فارغ التحصیلهای دانشگاه ما

بودن،از بچه های اون دوره فقط این دوتا اینجا مونده بودن و به این خاطر تقریبا با هم صمیمی بودن!!!

ماجرا از این قرار بود که این آقا، خانوم پ رو واسطه کرده بود که برای آشنایی بیشتر  با من صحبت کنه!

 اصلا انتظارشو نداشتم،چون ما برخورد زیادی با هم نداشتیم اصلا ،شبکه رو هم با این استاد برنداشته بودم،

فقط این ترم که دانشگاه  درس میدادم ،دو سه بار  تو جلسات مدرسین دیده بودمش و برخوردمون در حد یه

سلام بود و همین!!!

اما از نظر من یه اخلاق خیلی بد داشت(به قول مریم که میگه تو همش دنبال بهونه میگردی و رو پسرای

مردم عیب میزاری!!!)شاید از نظر بعضی ها مهم نباشه ولی  برای من خیلی خیلی مهمه!!! اونم اینه که

این آقا زیادی با خانوما گرم میگیره،میگم زیادی یعنی خیلی زیادیا!!!

حتی تو کلاساشم شنیدم که شوخی هایی میکنه که اصلا در حد یه استاد نیست! یکی دوبارم از

 طرف آموزش بهش تذکر دادن ،ولی به خاطر پارتی محکمی که داشته و البته تخصص فوق العادش

 در زمینه شبکه ،نخواستن که از دستش بدن!!

یادمه همین  خانوم پ ،طول ترم  هر وقت باهم  صحبت میکردیم و از بچه های  دوره خودشون میگفت

تعریفات جالبی از کارها و رفتارهای همین  آقا نمیکرد!!!

 به خانوم پ گفتم شما خودت از نظر اخلاقی ایشون رو تایید میکنی؟!!

میدونستم که خودشم زیاد قبولش نداره و بنا به مسئولیتی که بهش داده بود مجبور بود موضوع رو بامن

در میون بزاره!!!

گفت هر آدمی تو جوونیش خیلی خطا داره ،ولی الان دیگه به فکر زندگیه و...

از نظر من اینا فقط توجیح بود!

آی بدم میاد از پسرایی که تا مجردن با همه جور دختر دوستن ،بعد که موضوع ازدواج پیش میاد دنبال یه

دختر ساده و ...میگردن!!! از نظر من این آقا هم از همین گروهه! مطمئنم که هرگز به چنین آدمی نمیشه

اعتماد کرد!  مخصوصا که با شغلی که داره در آینده هم همین آشه همین کاسه!!!

خلاصه خیلی محترمانه جواب منفی رو توسط  واسطه محترم به ایشون رسوندم !!! مطمئنم که دیگه این

موضوع ادامه پیدا نمیکنه،چون با غرور کاذبی که از ایشون سراغ دارم ،فکر میکنن  دست رو هر دختری

بزارن ، لطف بزرگی در حقش کردن و اون دختر از خداش باید باشه که با ایشون ازدواج کنه!!!

من هم قطعا به دلیل جسارتی(!)که کردم ،مورد غضب واقع خواهم شد!!!

ماجرا داریم ما به خدا!!!

 


شدم کلاغ

کلاغ هم که معمولا ْ بد خبره !

فقط خبر ردی رو می دم به این و اون !

خدایا این شغل رو از من بگیر !

 

 

نگارش در تاريخ شنبه 10 بهمن1388 توسط خودم

سلام !

خوبین؟

اولین روز  هفته تون به خیر!

حال من بسیار خوب میباشد همینجوری بی دلیل!!!

با اینکه تمامیه شرایط گذشته همینطور پابرجا هستن  و هیچیم عوض نشده ،ولی  دلم

نمیخواد غصه بخورم!!! الکی غصه بخورم ،زود بمیرم که چی؟!!!

این روزا اینقدر برنامه ام پره که نگو!!

هر شب یه جا دعوتیم! همه هم میگن منتظر بودیم مونا امتحاناشو تموم کنه!!

اینقد حس خوبیه که دیگران به شرایطت احترام میزارن والبته از اون خوبتر اینه که به طور

خیلی سورپرایزانه و غافل گیر کننده ای یه هدیه ای هم بگیری!!!اونم از کسایی که انتظار شو

 نداری! نه اینکه بنده آپولو هوا کردم و یه لیسانس گرفتم، به خاطر اون!!!

موضوع اصلا کادو و اینجور چیزا نیستا مهم اون  اتنشن و توجهست!!! کلی انرژی میده به آدم!!!

به خصوص اگه با کلی عشقم باشه!

هدیه گرفتن از هر کس بهم نمیچسبه، نیت فرد هدیه دهنده برام  خیلی مهمه ،خیلی خوبم حس

میکنم که هدیه دریافتی از روی محبت بوده یا اینکه برای رفع مسئولیته!!!

به عنوان مثال ، خانوم دایی وسطی همیشه برای تولد من و آجیم یا سایر مناسبتا یه هدیه ای

میگیره، ما هم همیشه میدونیم، ولی هیچ وقت بهم نمیچسبه ،چون قضیه همون رفع مسئولیته!

چون  هر وقت میریم خونشون مامان برای بچه هاش یه چی میخره ،این  کادوهاشون هم در مقابل

کار مامانه!!!

از طرف دیگه خانوم دایی بزرگم که تهران زندگی میکنن،معمولا تولد و اینجور چیزا یادش  نمیمونه،

یعنی کلا زیاد عقیده به این چیزا نداره! ولی مثلا  دفعه پیش که رفته بودیم  تهران ، یه بلوز  بهم

کادو داد،گفت "چند وقت  پیش تو ویترین یه مغازه دیدمش ،گفتم به مونا خیلی میاد حتما، گرفتمش!!!"

برام این خیلی خیلی باارزش تر بود ،چون چی قضیه همون توجه و اهمیت قائل شدنه!!! اصلا برام مهم

نیست که اون کادو چی باشه،حتی اگه هیچ وقتم  نتونم استفاده کنم ازش یا کلا با سلیقه ام جور نباشه

بازم برام باارزشه!!! به قول معروف ارزش معنویش بالاست!!!

 

چندتا پست قبل ازتون خواستم  که چند تا کتاب خوب بهم معرفی کنین و هیچ کی محلم نذاشت!!!

شب جمعه خونه پسر عمه ام بودیم، همینطور داشتیم با خوانوم پسر عمه در مورد مسائل متفرقه صحبت

میکردیم، یهو وسط حرفامون گفت مونا کتاب "خانوم" رو خوندی؟!

منم از خدا خواسته گرفتم!!!

الانم  3 ساعت تست میزنم نیم ساعت "خانوم"میخونم و 3 ساعت تست،نیم ساعت "خانوم"و...

 

دیروز یکی از استادای تازه کار دانشگاهمون(همون دختره که یه بار درموردش نوشته بودم)زنگ زد بهم

که اگه امروز میتونم تا ظهر برم دانشگاه یه کار مهم باهام داره! فکر کنم برای کلاسای ترم دیگه خوابایی

برام دیدن!!!حالا برم ببینم چه خبره!!

 

شاد و پیروز باشین!

 

رفتار من عادی است

اما نمی دانم چرا

این روزها

از دوستان و آشنایان

هرکس مرا می بیند

از دور می گوید :

این روزها انگار

حال و هوای دیگری داری!

اما

من مثل هر روزم

با آن نشانیهای ساده

و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام و شیطان و مهربان

این روزها تنها

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم

از روزهای پیش قدری بیشتر

این روزها را دوست دارم

گاهی

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

این روزها گاهی

از روز و ماه و سال ، از تقویم

بی خبر هستم

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم

این روزها گاهی خدا را هم

یک جور دیگر می پرستم

اما

غیر از همین حس ها که گفتم

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و هوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم

رفتار من عادی است

نگارش در تاريخ چهارشنبه 7 بهمن1388 توسط خودم

سلام!

روز سرد زمستونیتون به خیر!

دیشب اینجا یه کم برف بارید و ما  کلی ذوق زده شدیم،اما  خیلی پایدار نبود!!!

 

حالم خوبه اما حسم خوب نیست. تمام قضاوتها ، باورها، ترسها و پیش داوریهام همه یباره

هجوم آوردن به ذهنم...تمام بایدها و نبایدها که منو نسبت به ایمانم به خودم و خدام استوار

میکردن در این چند روز جاشونو به غر زدنهای مداوم و ایرادگیریهای پی در پی دادند.
احساس رضایت از شرایط موجود نمیکنم. حالم خوبه اما کودک درونم هیچ جوره با بالغ درونم کنار

نمیاد ...
اینجور موقع ها یک انرژی مخرب، چیزی میون قهر و لج و تخریب تمام افکارم رو پر میکنن، البته از یه

مرفه بی درد  (!!!) انتظار دیگه ای نمیشه داشت ،خوشی زده زیر دلم ...

دیروز همش دلم میخواست با یکی حرف بزنم ،مامان معمولا بهترین گزینه ست تو این شرایط  ، اما

بنا بر طبیعت مادرانه اش  همش سعی داشت یه راهکار  بهم بده که از این شرایط بیام بیرون، این

چیزی نبود که احتیاج داشته باشم فقط دلم یکی رو میخواست  که غر بزنم براش  فقط همین!!!تحمل

دیدن نگرانیشو نداشتم.

 

عصری دختر عمو اومد خونمون ، بهم میگه خوش به حالت مونا، تموم کردی دیگه با خیال راحت

میخوری میخوابی میگردی!!! (با خودم میگم زندگی یعنی فقط همین؟)میگم تا کنکور هنوز  بخور

و بخواب حرومه!!! میگه وای دیگه خستمون کردی یه بار نشد تو  برنامه نداشته باشی!!!

دیدم اینم واسم گوش شنوا نیست  که هیچی ،حتی حوصله ادامه ی بحث هم ندارم باهاش!!! تمام

مدت مشغول گزارش اتفاقاتی که تو  این مدت که به خاطر امتحانا همدیگرو ندیده بودیم  بود و منم

فقط گوش میدادم و بعضی وقتا تاییدش میکردم!

البته اکثر موارد گفتگوهای منو دختر عمو اینطوریه، نه اون دنیای منو درک میکنه و نه من!!!فقط  بی دلیل

همدیگرو دوست داریم!!

 

مریم بهم زنگ میزنه یه کم دلش پره وحرف میزنه و شکایت میکنه از شوهرش ...

مسلما قصدش  از حرف زدن با من حل مشکلاتشون نیست، سعی میکنم  شنونده ی خوبی باشم واسه

حرفاش و جایی که نیازه آرومش کنم (همون چیزی که خودم تو اون شرایط نیاز داشتم یه جفت گوش شنوا!)

بعد صحبت باهاش دلم بیشتر میگیره،یه دلگیری  همراه با ترس و نگرانی!!!از آینده ی خودم میترسم، مریم

هیچ وقت همچین زندگی رو تصور نمیکرد، همونطور که من  و هیچ دختر دیگه ای فکرشو نمیکنیم ،اما حقیقت

زندگی چیز دیگه ایه!!!

کلا رو این مقوله باید تجدید نظر کنم ، میگن آشنایی ما اینترنتیه ،مشکل پیدا میکنیم  ،شناخت نداریم و

هزارو یک چیز دیگه...اینا هم که فامیل بودن این شده آخر و عاقبتشون... آدم خونه ی باباش بمونه تا

گیسش مثل دندوناش سفید شه فکر میکنم بهتر باشه تا اینجور زندگی!!!

 

ساعت 11 شبه دارم تو حال درس میخونم،اتاقم توسط نیروهای خودی اشغال شده!!درسام تقریبا

تمومه، کتابمو برمیدارم میام تو اتاق ،چه خبره!!! مامان و بابا دارن با کامپیوتر بازی میکنن ،بابا گیم اور

شده حاضر نیست  نوبتو به مامان !!! مامان که حریفش نمیشه میگه مونا بیا به بابات یه چیزی بگو پاشه!

از کاراشون خندم میگیره...

میگم ... کوچولو(... اسم بابا) پاشو بازی رو بده خانومت وگرنه گیم نت رو تعطیل میکنما!!!

میگه فقط این مرحله رو برم پامیشم!

این مرحله میشه تا آخر بازی!!!

خواهرم داره میخوابه کنارش میشینم و حرف میزنیم تا میخوابه!!

خودمم یه  کتاب دسم میگیرم که بخونم اما حواسم نیست!!! تصمیم میگیرم بخوابم!

منتظر اس ام اس آقای مهربون نبودم، چون شب قبل بهش گفتم که یه چند روز  منو به

حال خودم بزاره و اس ام اس ندیم، اینقد اون شب به هم ریخته بودم حس میکردم با طرز صحبتم

ناراحتش میکنم  و دلم نمیخواست  کل روز که سرکاره و خستست آخر شب هم من با ناراحتیام و

گریه کردنام ،اعصابشو خرد کنم...قبول نمیکرد و میگفت من ناراحت نمیشم و ... که نهایتا با اصرار من

قبول کرد...

اما دیشب بازم باهم حرف زدیم و اون گوش شنوا رو پیدا کرده بودم ... اصولا من جلوی هر کس  بتونم

تظاهر به رفتاری کنم جلوی آقای مهربون نمیتونم...

تمامی  دوستام و آشناهام  منو یه دختر  قوی و صبور  میدونن که از پس مشکلات  خودش به خوبی

 برمیاد ،شایدم فکر میکنن من اصلا مشکلی ندارم(دختر عموم از همین گروهه!!)

اما در پس این دختر محکم یه دختر کوچولو هم هست که بعضی وقتا میشکنه و نیاز به دلداری داره و

بعضی وقتا هم به غایت شیطون  و بدجنس میشه !!!

این دختر کوچولو رو  جز خونوادم و آقای مهربون  کسی نمیشناسه و حتی ندیده!!!

 

چه پست  بی سرو سامونی شد ،مشخصه که فقط دلم میخواست بنویسم ، حالا چی دیگه مهم

نیست!!

شاد باشین!

 

نگارش در تاريخ سه شنبه 6 بهمن1388 توسط خودم

و بالاخره دل من هم گرفت...

اشکام بی اختیار و بی دلیل  سرازیر میشن...

چرا باز بی جنبه شدم...

چرا دوباره اشکم دمه مشکمه؟؟؟

چرا دارم می شم یه دخترک بی جنبه ی بی ظرفیت؟؟؟

ای وااااااااای..

...

..

.

 دلم هوای خوبی ندارد...

این روزها آسمان خدا سرد شده...

آسمان من درگیر بی هوایی ست....

چه تلخم..

چه شومم....

چه گوش خراش کنم...

چه بی مصرفم...

حال و روزم خوب نیست...

 اصلا خوب نیست...

من آدم نا شکری ام...

انگار زمان برام متوقف شده....

 دنیا ایستاده....

هوا جامد شده...

نمی تونم نفس بکشم...

و این چیزی نبود که من هیچ وقت و هیچ جا توی قسمتی از آینده ام تصور کرده یا خواسته باشم...

حالا انگار یهو همه چیزم رفته. هیچ و پوچ شدم...

این شمارش معکوس تموم نشدنی اعصابم رو داغون کرده. تا صفر می شه دوباره یک رقم نجومی می گیره و

از اول.این درست نیست...

خسته شدم...

با همه ی این بدیها ،هنوز کسانی دارم بهتر از بوی شب بو...

بر من ببخش...

بر من ببخش این بی قراری ها رو...

 

گاهی "هیچ چیز"

 برام همه چیز میشه

 گاهی هم

 "همه چیز"

 هیچ!

 از  این جور اتفاقها میترسم!!!

 

درباره وبلاگ

اینجا خودم هستم
با تمام آرزوهای یک دختر ...
اینجا من هستم
و خط به خط زندگیم با همه
سادگیها و فرازها و نشیبهایش
شاید برای مدتی کوتاه و شاید
هم طولانی بنویسم
میخواهم خودم را مرور کنم،
آنچه که الان هستم . . . .
حتی اگر بد!!!

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
پيوند ها
پيوند هاي روزانه
قالب وبلاگ
Daisypath Anniversary tickers